تبليغاتX
ذهنی در آستانه ی حاملگی
و در این حسی است ...

 این روزها دست هایم توی هوا انگار که میوه های کال را جستجو می کند. انگار گم شده باشم ، من در چیزی یا چیزی در من. دست هایم بالا می رود ، بالای بالا و آن بالا انگار فقط احتمال لمس میوه هاست... فرازم را نمی بینم. هیچ کس فراز سرش را ، اگر دستش نرسد ، نمی بیند. زیر این درخت وزش باد هم تنها سایه های امن را می لرزاند.همه چیز به گونه ی ناچاریست. چشمانم تنها شاخه های خشک را می بیند که خنجرگونه توی افتاب فرو می روند. نه صدای بیم است و نه امیدی . برگی سبزی هم اگر باشد ، جاذبه ای برای فرو افتادن روی زمین نیست. من هم اینجا فقط انگار مصرف کننده ی مجبوری هستم که دست هایش آن بالاها ، فقط آرایش مولکول های هوا را بهم می ریزد!

پ.ن : " لعنت بر شما، دیر آمدگان از یاد رفته : تاریکی ها و سکوت! اشباح و تنهایی ها! گرایش های پلید اندیشه های ناشاد!... "

+ جمعه سی و یکم تیر 1390- 0:24 - فرزند انسان |
این مرد را هرروز می بینم. هر روز غروب که می شود حوالی ساعت ۸ توی پارک پیدایش می شود. هرروز می بینمش و هرچند از نماهای مختلف ، اما می شناسمش. دیگر حتی می دانم چطور راه می رود. سر و وضعش عادی و معمولی است. روی نیمکت که می نشیند ، اول از همه ، نگاهی به آسمان می اندازد، بعد دست هایش را به هم فشار می دهد، این طرف و آن طرف را نگاه می کند و بعد عینک آفتابی اش را از توی جیب کتش در می آورد و می زند به چشم هایش. همیشه ی خدا کارش همین است. آدم ها را نگاه می کند و کمی بعد هم دوباره عینک را در می آورد و نگاهی به آسمان می اندازد و بلند می شود می رود . گاهی هم مدام از کسانی که می بیند ساعت می پرسد. اما هوا رو به تاریکی که می رود ، می روم دم پنجره روبه پارک و نگاهش می کنم. با اینکه هربار که می آید یک جای به خصوص نمی نشیند اما معمولا راحت پیدایش می کنم. دیدنش تقریبا جزئی از برنامه روزانه ام شده و هنوز کسی نمی داند سر این ساعت این مردک را نگاه می کنم. تحلیل اگر بشود رفتارش ، نگاهش به آسمان شبیه آدم هایی ست که می خواهند خودشان را "به آن راه" بزنند. وقتی به آدم ها نگاه می کند ، اول عینک آفتابی می زند و فقط از این بالا می شود فهمید که زاویه ی دیدش به کدام سمت است.این یعنی می داند ، می فهمد که آدم ها نگاه های خیره اش را دوست ندارند. خوب که فکر می کنم، من هم هر روز غروب حوالی ساعت ۸ همین کار را میکنم. از این بالا!
+ سه شنبه چهاردهم تیر 1390- 22:11 - فرزند انسان
این ابرهای تیره که بگذشته ست

بر موج های سبز کف آلوده ،

جان مرا به درد چه فرساید

روحم اگر نمی کُند آسوده ؟

 

پ.ن : ..."زین پس به زخم کهنه نمک پاشد"

پ.ن ۲: شاملو

+ شنبه یازدهم تیر 1390- 20:20 - فرزند انسان |
نگو که نمی توانم دیگر. نگو که عاقبت به دست آزادی خود اسیر می شویم ، عکسمان را توی فنجان های چای هرروزه می بینیم و حرف های روزمره می زنیم. می خندیم. شاد می شویم و یادمان می رود حساب شمارش قدم هایمان. نگو که هنوز منتظر می شویم.هنوز مستاصل و ناچار. هنوز برای هرروزمان مهلت های تلف شده تمدید می کنیم. که هنوز با عقده های کورمان گل یا پوچ بازی می کنیم و برنده هایمان را برای هم پیش بینی می کنیم. که توی خواب هم حتی راه می رویم ، حرف می زنیم ، می خندیم، اما خواب هایمان را پرشور تر از واقعیاتمان برای هم تعریف می کنیم. نگو که هنوز سنگ هایمان را توی دره ها می اندازیم و صدایشان را هنوز - حتی هیچ گاه - نمی شنویم. نگو که هنوزخسته به نظر می رسیم. نگو که نمی توانم دیگر... نگو که "باز هم"

+ شنبه یازدهم تیر 1390- 19:56 - فرزند انسان
"پ" در حال سیگار روشن کردن پشت فرمون از پشت می زنه به یارو.پسره با عصبانیت از ماشین پیاده می شه میاد سمت "پ". در حین دعوا که کی مقصره و کی نباید ترمز می کرد و کی باید ترمز می کرد ، هردو می زنن زیر خنده. "م" که سرش خورده به شیشه ی ماشین و تا اینجای کار لال شده می گه : چه حس خوبی داشت! می گم : احمق! می خندم. می گم : باحالتر می شد اگه از گوشه پیشونیت خون میومد . با هیجان می گه : آره... آره... ! یه مرده گل فروشه میاد جهت کمک به همنوع. میگه : من افسر آشنا سراغ دارم... چشمش میفته به کلاه جناب سروان روی صندلی عقب ماشین ! با حالت مشکوک طوری که انگار چیزی کشف کرده باشه می پرسه : کلاه تیمسار تو ماشین چی کار می کنه ؟! من می خندم می گم : تیمسار...!!! "پ.ر" کلاه رو پشت و رو می کنه می گه این هیچی نیست. الکیه! واسه فیلمبرداریه. 
+ جمعه بیست و هفتم خرداد 1390- 19:14 - فرزند انسان
چه تلخ ها! اینکه وقتی می خوای یکیو با بدجنسی فریبش بدی و اشکشو در بیاری ، خودتم جدی جدی غصه ت بگیره و اشکت دربیاد!دقایقی بعد هم زااار بزنی
+ جمعه بیست و هفتم خرداد 1390- 18:47 - فرزند انسان |
یک نفر مرا ریاضیات بیاموزاند! می خواهم «روابط» را توی فرمول ها جایگزین کنم. می خواهم ببینم آیا می شود جرم « حرف » ها را اندازه گرفت ؟ می خواهم ببینم به ازای چقدر « نگاه » ، حجم حرف ها دو برابر می شود ؟ اصلا رابطه ای هست میان این ها ؟ می خواهم ببینم دلتای روابط ، به ازای چه مقادیری « تعریف نشده » است ؟ اصلا چرا ؟ چرا این لامصب « تعریف نشده » است ؟! خب بیایید تعریفش کنیم. بگذار برایت تعریفش کنم. من می دانم . تو هم می دانی که تعریف دارد . خوب هم دارد. همه اش را می دانی. فقط یادت رفته کجایش را باید باز می کردی. می دانی مشکلت چیست ؟ به جای آن که مجهول را نگه داری و معلوم ها را ببری آن طرف ، مجهول را مساوی « صفر » قرار دادی. مساوی هیچ. مساوی بی مقدار. بعد هم با خیال راحتت ، خودکار را برداشتی و زیر سوال من نوشتی : غیر قابل حل!

اما من فهمیدم. خودم دیدم که همه اش را یک جای دیگر پاک نویس کردی و از یک راه دیگر رفتی... و من نمی دانستم راه دیگری هم هست. یک نفر مرا ریاضیات بیاموزاند! حالا که دیگر عقلم به جایی قد نمی دهد ، نگاهم که روی چرکنویس های گذشته ات می افتد ، حالم بهم می خورد و حرصم را بالا می آورم. آن وقت ها این تو بودی که یاد می گرفتی و تمرین می کردی و بار ها و بارها همه چیز را تکرار می کردی و حالا منم که نگاهم مات و مبهوت روی فرمول های رابطه مانده . حالا راست می گویند همه. «تعریف نشده ها » را باید کنار گذاشت. خب من هم همین را می گفتم. من به راه حل های تو اعتماد کرده بودم لعنتی. چرا نگفته بودی که همه اش پیش فرض و بی پایه است ؟ حالا با حجم این همه حرف هایت چه کنم؟خاطرت نیست می دانم.اما آیا طاقتش را داری برایت «تعریف»شان کنم تا به یاد بیاوری تک تکشان را؟ خسته ام... بماند برای فردا

+ جمعه بیستم خرداد 1390- 21:34 - فرزند انسان
چیست این نامش خدایا ؟

آزمایش است اگر ،

خونم به جوش آمد!

نتیجه اش را بگو!

+ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390- 0:50 - فرزند انسان |
می گمش : sms ام بهت نمی رسه... نمی دونم چرا...

می گه : داری می میری!

می گم : شایدم قراره زلزله بیاد !

یعنی اسکول بودنو تموم کردیم ما!

+ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390- 0:48 - فرزند انسان

همه چیز شاید آن روز تمام می شود که خاطره اش را برایم تعریف می کنی

+ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390- 18:11 - فرزند انسان

me